ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

278

قصص الانبياء ( فارسى )

ديگر پسران فرو ماندند . پس آن نگين بسليمان داد عليه السّلام ، و برهان و معجزه او گشت . داود پس از آن بعبادت مشغول گشت و شب نخفتى تا روز . وقتى سليمان را گفت يا پسر من پذيرفته‌ام كه محراب از آن من خالى نباشد امشب از بهر من بمحراب بيست تا من بخسبم . سليمان گفت طاقت ندارم . گفت نيم شب بيست . گفت طاقت ندارم . گفت چندان بيست كه مرا وقت نماز سحر باشد تا من آرام گيرم . پس سليمان بايستاد ، يك ساعت داود بغنود . پس بيدار شد و سليمان را دعا كرد و گفت يا رب خلق را مسخّر او گردان . همهء خلق فرمانبردار او گشتند . و داود پذيرفته بود كه پس از توبه از كسب و رنج خود خورد . پس زره گرى ساخت كه آهن در دست او چون خمير شدى . هرگونه كه خواستى بگردانيدى . قوله تعالى : وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ . « 1 » قوله تعالى : وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ « 2 » . گفت بياموختم او را زره كردن تا بلاها از شما بازدارد ، شكر كنيد اين را . گويند پيش از او كسى زره‌گرى ندانست . وهب بن منّبه گويد داود يك روز دعا كرد گفت آلهى انكس را كه در بهشت قرين من بود مرا بنماى در دنيا . حق تعالى وحى كرد كه به انطاكيه مردى است گاوبان ، قرين تو بود در بهشت . داود رفت بطلب او . چون آنجا رسيد شبانگاه بود و آن گاوبان سوى شهر باز ميرفت . داود او را بديد . سلام كرد . گفت مهمان خواهى ؟ گاوبان گفت مرحبا لك . گفت درين شهر كسى ديگر دارى يا بدرويشى من قناعت كنى ؟ گفت خرسندم بدانچه

--> ( 1 ) - سبا 10 ( 2 ) - الانبياء 80